kost
تعریف
Diet
nounمحتوای مرتبط
این کلمه در زبانهای دیگر
قواعد دستوری مرتبط
عبارات مرتبط
واژههای بیشتر health
hjerte
A1heart
bevidstløs
B1Not awake and aware.
genoplive
C1احیا کردن یا به هوش آوردن.
syk
A1sick
skulder
A2شانه بخشی از بدن است که در آن بازو به تنه متصل می شود.
forebygge
B2جلوگیری از وقوع چیزی، به خصوص با اقدام پیشگیرانه.
hospitals
A2Hospitals : بیمارستانها. بیمارستان مکانی است که بیماران در آنجا مراقبتهای پزشکی دریافت میکنند. شکل جمع آن 'hospitals' است.
psykisk
B1مربوط به ذهن یا روان انسان.
deprimeret
B2او امروز خیلی افسرده (deprimeret) است.
syn
A2بینایی (قدرت دید).