situation
تعریف
A set of circumstances in which one finds oneself.
nounمحتوای مرتبط
این کلمه در زبانهای دیگر
عبارات مرتبط
واژههای بیشتر general
åben
A1Not closed or blocked
åbenbar
C1این یک دروغ آشکار بود.
åbenlys
B2آشکار، واضح. واضح است که پروژه موفقیت آمیز خواهد بود. گناه او آشکار بود.
ændre
A2to make something different
ændring
B1the act of making different
afbøje
B2To deflect or turn aside.
afbryde
B1To stop something from continuing
afgørende
B1سرنوشتساز یا حیاتی. برای توصیف چیزی که نتیجه یک موقعیت را تعیین میکند استفاده میشود.
afhængig
B1Determined or decided by something else
afholde
B2برگزاری یا میزبانی یک رویداد رسمی مانند جلسه یا انتخابات.