interim
تعریف
The intervening time or temporary.
adjectiveمحتوای مرتبط
این کلمه در زبانهای دیگر
واژههای بیشتر work
coordinatie
B2The organization of different elements
verzuimen
B1قصور در انجام وظیفه یا غیبت از یک قرار کاری.
organiseren
B1سازماندهی کردن. او در حال سازماندهی یک جلسه است. ما باید کارهایمان را سازماندهی کنیم.
opdracht
B2یک وظیفه یا مأموریتی که به کسی واگذار شده است.
coopereren
C1همکاری با دیگران برای دستیابی به یک هدف مشترک.
bedrijvigheid
B1در بندرگاه فعالیت (bedrijvigheid) اقتصادی زیادی به چشم میخورد.
dienst
B1یک خدمت ارائه شده یا یک شیفت کاری (مانند شیفت شب).
doortastend
B2Decisive and determined
proces
B2a series of actions or steps taken
opstellen
B1تدوین یک سند، طرح یا قرارداد به صورت رسمی.