face
تعریف
The front part of a person's head from the forehead to the chin.
nounمحتوای مرتبط
آن را در متن یاد بگیرید
این کلمه در زبانهای دیگر
عبارات مرتبط
واژههای بیشتر daily_life
abastecimento
C1عمل تامین چیزی با چیز دیگر؛ تامین کالا. به عنوان مثال: 'تامین آب شهر توسط دولت مدیریت می شود.'
abotoar
B2To fasten (clothing) with buttons.
abranger
C1قانون جدید باید تمام اقشار جامعه را در بر بگیرد.
abre
B1او در را با یک کلید طلایی باز می کند. فروشگاه ساعت هشت صبح باز می شود.
Abril
A1April
Abrir
A1در را باز کن تا هوا بیاید. (Dar ra baz kon ta hava biyayad.)
absenteísmo
C1The practice of regularly staying away from work or school without good reason.
absolutamente
A2به معنای 'مطلقاً' یا 'کاملاً' است. به عنوان مثال: 'این کاملاً درست است.'
abster-se
C1نماینده تصمیم گرفت از رای دادن خودداری کند.
academia
B2نهادی برای پیشرفت هنر، علم یا ادبیات؛ آموزش عالی. 'او در آکادمی به تدریس مشغول است.'